|
نوشته : پرویز رجبی
|
|
26 آذر 1388 ساعت 21:06 |
به فرمان دلم رفتم، کسی پیدا نشد هوس بازگشتم در سر افتاد، رهی پیدا نشد گهی سوختم، دمی ساختم، کمی باختم به هرجا که چنگ انداختم عبث بود هوس از سر پراکندم
قالب تهی کردم بازهم عبث بود و رها نشد جانم هزارمین بار پذیرفتم چیزی تازه وجود ندارد تا بگویم ببین: این یکی تازگی دارد! جانم رها شد! میبینی؟ 24 آذر 88
|
دیدگاه های خود را می توانید در این بخش بنویسید :
- نوشتۀ شما در صورت پذیرش نگارندۀ تارنما در اینجا نمایش داده خواهد شد.
- نوشته هایی که به خط فارسی نیستند پذیرفته نخواهند شد.
|
بازدیدها : 164
|