|
نوشته : پرویز رجبی
|
|
05 دی 1388 ساعت 13:23 |
شکر ایزد که اشک دلم را کسی نمیبیند در این ولایت مهیای ویرانی کبوترها کوچیدند از سرای ما و آبشار کوچک همین دو قدمی سربهنیست شد
چَشم، به درخت بیدمان هم که خشکید اشاره میکنم و آن یکی بوم درمانده از آواز که از قدیم با همدیگر نجوا داشتیم
دلم میگرید بیصدا همین چند لحظۀ پیش شروع کرد دوباره با صدای حق خفتۀ بوم همسایگی در شب خاطرۀ رنگین کمان چه اشتباه بزرگی که به دلم گریه را آموختم!
27 آذر 88
|
دیدگاه های خود را می توانید در این بخش بنویسید :
- نوشتۀ شما در صورت پذیرش نگارندۀ تارنما در اینجا نمایش داده خواهد شد.
- نوشته هایی که به خط فارسی نیستند پذیرفته نخواهند شد.
|
بازدیدها : 170
|